Wednesday, July 01, 2009

......................


Tuesday, June 30, 2009

بدرور







من که حرفی دیگه برای گفتن ندارم.
وقتی مزنة نخود لوبیا هم با ارزش می‌شه یا احوالات غریب یک سیب تلخ به زیر سوال میره.
بهتره بگم
بدرود
شاید وقتی دیگر

فیلترینگ سیب



نمردیم و از شخصیت کم نیاوردیم و فیلتر شدیم
حالا چراش را نمی‌دونم. خدا را شکر که از هیچ گونه فعالین سیاسی که هیچ. شعور درک سیاستم ندارم
شاید همینام که می‌نویسم اضافه است؟
شاید بعد از وزارت فخیمه از ما بهترون باید چشم‌مون به یه چیز تازه روشن بشه؟
والله من که از ازل بی‌گناه بودم و هستم. خدا خودش بهم رحم کنه

Friday, June 26, 2009

مایکل جکسون ، پرید




خب، به همین سادگی باز به این نقطه می‌رسیم که، هیچ نمی‌دانیم
وقتی قرار باشه بیاد، حتا لحظه‌ای زودتر خبر نمی‌کنه. مام فکرش رو نمی‌کنیم
اما ایناش اصلا مهم نیست. مهم‌ترین آموزة مرگ برای من این‌شد که بفهمم، جاودانه نیستم و حتما، حتما خواهم مرد
و مهم‌تر موقعی بازگشت بود که فهمیدم، در تمام عمر غیر از شالتاق اندازی و وقت حرام کنی، کاری نکردم
از اون به بعد همه همتم را گذاشتم براین‌که به تمام وقت اضافه را زندگی کنم. در عرض. در عمق و محتوی
مثل: مایکل جکسون
خودشم فکر نمی‌کرد در سن پنجاه سالگی با یک ایست قلبی ساده، اونم زمانی که بعد از مدت‌ها سکوت و رکود مالی و هنری یک‌ماه دیگه پنجاه کنسرت بزرگ داری که بی‌شک دوباره می‌تونست مایکل را سر حال بیاره
اما نوش جونش هر لحظه از پنجاه سال عمری که از خدا گرفت. از اول نگفت : مایکل مق
دس هستم.

از اول نگفت از سیاه بودنم راضی هستم
بعدا شد برادر مایکل مسلمان که شاید اونم یه خبرسازی یا نوعی جلب........... استخفراله ببین. خدایا من‌و ببخش
از اول به جد به سمت تغییر و شهرت اوج گرفت
نمی‌دونم چه‌قدر از این پنجاه سال را برای جراحی‌های متعدد هزینه کرده باشه؟
اما بی‌شک این برنامه ریزی برای دراز مدت بوده

یا حداقل نه برای یک ربع قرن
منو مایکل چند سال اختلاف سن داشتیم. با تو را خبر ندارم. اما کسی منو نمی‌شناسه. ف
ریادی بعد از من باقی نخواهد بود
راهی

رد پایی، تاثیر شوقی
در، نگاهی
اما تا قیامت هربار که صدای مایکل شنیده می‌شه، انرژی خوبی جریان پیدا می‌کنه که بی‌شک تا ابعاد موازی هم خواهد رفت
حیف شد رفتی. من با آلبوم‌های آخر هشتاد و اوایل نودت حسابی حال کردم و خروار خروا
ر خاطره دارم
هرجای دنیا که رفتی، خروار خروار آزادی نثار روح تو باد

Thursday, June 25, 2009

همه‌اش تقصیر، خدا بود


نه
نه
نه
باور ندارم خدا خواسته ما این باشیم. هر چه هستیم، همانی‌ست‌که خود با همه بود و نبود امکانات و آگاهی به‌نام زندگی ساختیم
باورم می‌گه وقتی در لحظة خلقت به تجسمی که از آدم و حوا کرد گفت باش، تا انتهای نتیجة کار را دید و گفت باش
او قصد نداشت انسان را در رنج و ذلت بیافرینه که ما هر کاستی را از جانب او ببینیم
او انسان را بزرگ آفرید
او را جانشینش در زمین اراده کرد و خواست و تجسم اراده‌ای که او بهش گفت: کن فیکون " موجود باش" و موجود شد، شد ما
خدا در هیچ تصمیم ما رای نداد. یعنی مشاوره نمی‌گیریم که نظری بده
خدا در خطاهای ما، در حقارت و ترس‌های ما از عدم آگاهی و وجود امکانات الهی چه نقشی داره؟
خدا در نامردمی‌های دد، در دشمنی‌های بد
در نابسمانی و خطاهای ، من در افکار زشت و پلید یک تن
در خودخواهی و شقاوت یک من
در نبود؛ شرف، آدم
در نبود رحم و وجدان بشر
در خوردن سیب چه نقشی داشت؟
بهتر نیست زحمتی بکشیم و انگشت‌های اشاره به سمت او را وقتی می‌پرسیم: چرا من ؟ را خوب نگاه کنیم و ببینیم سه انگشت دیگر خودت را نشانه گرفته؟
ما تصمیم می‌گیریم، نادانیم، ناآگاه و عجول
خودخواه و بی‌انصاف و به دنیا دشنام و به خدا چرا می‌گوییم
شاید اگر باور کنیم مصبب همه این‌ها ماییم، هوشیار تر عمل کنیم

Monday, June 15, 2009

پیشبینی های شاه نعمت الله ولی



تمامی نسخه های چاپی دیوان شاه نعمت الله ولی چه قبل از انقلاب و چه پس از آن سانسور و تحریف شده و تنها نسخه خطی آن معتبر است.

اشعار زیر به احتمال ، تنها بخشی از پیشبینی های شاه نعمت الله ولی محسوب میشوند که در اختیار عزیزان گذاشته میشود :


قدرت کردگار می بینم حالت روزگار می بینم
از نجوم این سخن نمی گویم بلکه از کردگار می بینم
ازسلاطین گردش دوران یک به یک را سوار می بینم
از بزرگی ورفعت ایشان صفوی برقرارمی بینم
آخرپادشاهی صفوی یک حسینی به کار می بینم : (اشاره به شاه سلطان حسین)
نادری در جهان شود پیدا قامتش استوار می بینم
آخر عهد نوجوانی او قتل او آشکار می بینم
شهر تبریز را چوکوفه کنند شهر طهران قرار می بینم
ازشهنشاه ناصرالدین شاه شیونی بیم دار می بینم
در شب شنبه ماه ذیقعده تن او بر مزار می بینم
بعد از آن شه مظفرالدین را توبدان برقرار می بینم
شه چو بیرون رود زجایگهش شاه دیگر بکار می بینم : ( رضا شاه )
چون فریدون به تخت بنشیند پسرانش قطار می بینم
هست فصل حجاب در عهدش فصل را بی تبار می بینم
چون دو ده سال پادشاهی کرد شهیش را تباه می بینم
پسرش چون به تخت بنشیند بوالعجب روزگار می بینم
بعد از آن شاهی از میان برود دولتی پایدار می بینم : ( آغاز حكومت...)
قصه ای بس غریب می شنوم غصه ای در دیار می بینم
شورو غوغای دین شود پیدا سربسر کارزار می بینم
غارت و قتل مردم ایران دست خارج بکار می بینم
کُهنه رندی به کارِاهریمنی اندراین روزگار می بینم
رنگ یک چشم او به رنگ کبود خری بر خری سوار می بینم
هر قدم از خرش بود میلی دور گردون غبار می بینم
لشگراو بو زاصفاهان هم یهود و مجار می بینم
متّصف بر صفات سلطان است لیک من گرگ وار می بینم
کار و بار زمانه وارونه قحط ، هم ننگ و عار می بینم
عدل وانصاف در زمانه او همچو هیمه به نار می بینم
در زمانش وفا و عهد درست همچو یخ دربهارمی بینم
بس فرومایگان بی حاصل حامل کارو بارمی بینم
مذهب ودین ضعیف می یابم مُبتدع افتخار می بینم
ظلم پنهان ، خیانت وتزویر بر اعاظم شعار می بینم
اعتصاب و حساب در عهدش سخت بی اختیار می بینم
ظلمت ظلم ظالمان دیار بیحد وبی شمار می بینم
ماه را روسیاه می بینم مهر را دل فکار می بینم
دولتِ مرد و زن رود به فنا حال مردم فکار می بینم
اندکی دین اگر بود آن روز در حد کوهسار می بینم
جنگ و آشوب و فتنه و بیداد ازیمین و یسار می بینم
بر سر هر کوی و برزن نام او زشت و خوار می بینم
در خراسان و مصر و شام و عراق فتنه و کارزار می بینم
دور ایشان تمام خواهد شد لشگری را سوار می بینم
نایب مهدی آشکار شود بلکه من آشکار می بینم
سیدی را ز نسل آل حسن سروری را سوار می بینم
جنگ او در میان افغان است لشگرش بیشمار می بینم
پادشاهی تمام دانایی سروری باوقار می بینم
بندگان جناب حضرت او سربسر تاجدار می بینم
عدل و دادی که می شود پیدا دولتش پایدار می بینم
هرکجا رو نهد به فضل اله دشمنش خاکسار می بینم
تا چهل سال ای برادر من دور آن شهریار می بینم
بعد از این شاهی از میان برود عالمی چون نگار می بینم : (به خاتمه رسیدن دوران و ظهور )
بعد از آن خود امام خواهد بود که جهان را مدار می بینم
صورت و سیرتش چو پیغمبر علم و حلمش شعار می بینم
جنگ سختی شود تمام جهان کوه و صحرا تباه می بینم
مردمان جهان ز دخت و پری جملگی در فرار می بینم
مرا مسیح از سما فرود آید گور دجال زار می بینم : (بیرون كشیدن شریرترین کافران ازگور )
مهدی وقت و عیسیِ دوران هر دو را شهسوار می بینم
قایم شرع آل پیغمبر به جهان آشکار می بینم
از کمربند آن سپهر وقار تیغ چون ذوالفقار می بینم
سوی مشرق زمین طلوع کند قتل دجال زار می بینم
دین و دنیا ازاو شود معمور خلق ازاو بختیارمی بینم
هفت باشد وزیر سلطانم همه را کامکار می بینم
عاصیان از امام معصومم خجل و شرمسارمی بینم
گرگ با میش و شیر با آهو در چرا هم کنار می بینم
در ألف و ثلاثین دوفران می بینم وزمهدی و دجال نشان می بینم : (ألف وثلاثین =سالهای هزاروسیصد هجری)
دین نوع دگر گردد و اسلام دگر این سرِ نهان است عیان می بینم